عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

دلتنگی عســــــ♥ــــلم

سلام عزیزای خودممممم خوبین این دفعه انقدر مونده بودیم تبریز که عسل واسه برگشتنمون به خونه لحظه شماری میکرد . نمیدونین که لحظه ای که سوار ماشین شدیم از ذوقش نخوابید هیچ تا خود خونه فقط حرف زد. الهی من فداش بشم. راستی چند وقت پیش هم مهمون داشتیم مامانی و باباییش با عمه جونش و عمو حسنش اومده بودن که واقعا عسل انقدر خوشحال بود که حد و اندازه نداشت. باباییشم براش یه اسباب بازی خیلی خوشگل خریدن که دستشون درد نکنه. الانم که دارم اینارو مینویسم الان جوجم لالا کرده فداش بشم. بخدا نمیتونم عشق و وابستگیمو نسبت به این دختر ابراز کنم هر چی از خانمی و ادبش گفتم بخدا بازم کمه . نفسم همه کسم عسلم عاشقانه میپرستمت دختر نازم .
14 بهمن 1391

کچلی فندقمون

سلام دوستای گلم اول عکس عسلمون رو ببینین اینجا موهاشو از ته با ماشین اصلاح زده بودیم  وای ندومی دونین که فکر میکرد داریم سرشو ماساژمیدیم خیلی باحال بود باباییش یعنی بابای باباش موهاشو میزد خیلی بامزه شده بود. اینم عکسشه                         ...
17 آبان 1391

سیزده بدر

 سلام دوستای گلم  مطلب خاصی واسه نوشتن ندارم عزیزای خودم  فقط این عکس عسلو که سیزده بدر گرفته بودیم رو ببینین                       اینجا موهاشو ارایشگر خیلی بد کوتاه کرده بود خیلی ناراحت بودم ولی خب دخمل من همه جوره خوشگلو نـــــــازه ...
6 آبان 1391

ددر رفتن عســـ♥ــــل

سلام دوستای گل خودم یه روز رفته بودیم گردش بیرون شهر اونجا یه رود خونه کوچولو بود که من و بابا مرتضی و بقیه افراد فامیل که اونجابودن داشتیم آب بازی میکردیم و سرتا پا خیس شده بودیم  تو اون موقع خیلی کوچو لو بودی ما برای اینکهمریض  نشی  تورو تو آب نمی انداختبم که یهو پسر خاله علی گفت:(ولش کن هیچی نمیشه)و لباس هاتودرآورد و تو رو تو آب انداخت تو آنقدر خوشحال بودی  که حتی موقع برگشتن تو رو نمی تونستیم از آب بیرونبیاریم و خدا رو شکر که مریض نشدی.  تو راه خونه هم که خوابیدی گل نازم  خب دیگه فعلا بای دوستای گلم   ...
13 مهر 1391

درد دل خودم

سلام دوستای گلم من و بابا مرتضي خيلييييييييييييييي دوستت داريم گلم.  ما تو يه شهر ديگه تنهايي زندگي مي كنيم و به خاطر همين شما خيلي به تنهايي عادت داري و تنهايي رو خيلي دوست داري وقتي كه ميايم تبريز خونه ي مامان جون(مامان خودم)چند روز اول خيلي آرومي و قشنگ بازي ميكني واااااااااااااااااي به اون روزي كه حوصلت سر بره  حتي ددرم خوبت نميكنه .  خيلي شيرين زبوووووون شدي و به جز مامانتو باباتو خودت ميگي كه همه زشتن وقتي هم كه يه كار اشتباهي ميكني زودي واسه اينكه كسي دعوات نكنه ميگي ببخشيد معذرت مي خوام بخند.  جيگرتو بخورم خوشگلــــــم. جملا تركي هم ياد گرفتي كه ميگي سنين باشينا دوللاليم! مامان فد...
10 مهر 1391