دلتنگی عســــــ♥ــــلم
سلام عزیزای خودممممم خوبین این دفعه انقدر مونده بودیم تبریز که عسل واسه برگشتنمون به خونه لحظه شماری میکرد . نمیدونین که لحظه ای که سوار ماشین شدیم از ذوقش نخوابید هیچ تا خود خونه فقط حرف زد. الهی من فداش بشم. راستی چند وقت پیش هم مهمون داشتیم مامانی و باباییش با عمه جونش و عمو حسنش اومده بودن که واقعا عسل انقدر خوشحال بود که حد و اندازه نداشت. باباییشم براش یه اسباب بازی خیلی خوشگل خریدن که دستشون درد نکنه. الانم که دارم اینارو مینویسم الان جوجم لالا کرده فداش بشم. بخدا نمیتونم عشق و وابستگیمو نسبت به این دختر ابراز کنم هر چی از خانمی و ادبش گفتم بخدا بازم کمه . نفسم همه کسم عسلم عاشقانه میپرستمت دختر نازم .
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
12:44





